پاره آجر ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
روزي مرد ثروتمندی در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي ميگذشت.
|
ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک مثل من و تو نمیشن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گریه پناه آدماس
تر و تازه موندن گل مال اشک شب نماس
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مثه تو
خیلیا با زخمای زندگی آشنان مثه تو
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدارو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا
با توجه به تغییر این وبلاگ به وبلاگ شخصی اینجانبلطفا جهت مشاهدا و اطلاع از وبلاگ جدید فرهنگی به آدرس زیر مراجعه کنید:
اگه تو این مدت نشد آنچنان که باید و شاید از اخبار بسیج شما رو مطلع کنم معذرت میخوام آخه این وبلاگ فقط فرهنگی بود .التماس دعا از تمام شما
خودم نخواستم چراغ قديمی خاطره ها ؛
خاموش شود !
خودم شعرهای شبانه ی اشک را ؛
فراموش نکردم !
خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم !
حالا نه گريه های من دينی به گردن تو دارند
نه تو چيزي بدهكار دلتنگي اين همه ترانه ايي
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد ؛
بالهايم در کشاکش شهد ها خسته شوند
و عسلهايم
صبحانه ی کسانی باشند ؛
که هرگز نديدمشان
که در سفره ی صبحانه ی تو هم عسل باشد
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد...
نوشتنم براي نمردن است ،وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام.اما بگذار بنويسم چند فانوس روشن از آسمان برايت آورده ام با چند خواب که تعبير نشد تا بگذاري ته چمدان رفتن ات.دعاي خيرم را روي لباس هايت بگذار تا عطرش نرود.
تنهايي پر هياهو را من برميدارم و از روزهاي با هم بودنمان به تو خرده ريز خاطره هاي دور را مي دهم تا فراموش کردنشان کار سختي نباشد.
صبر کن !...چمدانت را نبند...اندکي نگاه ترک خرده و صداي ابريم را هم در دستمالي سپيد گذاشته ام ، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکليفي ديدي ، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که مي خواهد بوزد.
کفش هاي سرنوشتت را به پا کن.من کنار در ايستاده ام.برايت پياله ي آب در سيني آماده کرده ام که برگ سبز نارنج را غرق کند ، کنارش دفترچه خوانده نشده ام را گذاشته ام که انباري ست براي کلمه : سلام...دوستت...تنها...فردا...شهر...دلتنگ...خداحافظ...سبز...بهار...سرد...


تا توانی دل به دست آر دل شکستن هنر نمی باشد

خدايا گاهي ميبينم كه چقدر ضعيفم از خودم دلگير مي شوم و با خودم قهر مي كنم .ان وقت ساعتها مي نشينم و به اين فكر ميكنم كه باز هم نتوانستم . پروردگار مهربانم مي ترسم يكي از اين روزها و لحظه ها تقويم عمرم به فصل اخر برسد و من بمانم و كوله باري مملو از نتوانستن اه
پس كمكم كن .
به من نيرويي بده تا ان قدر زود نشكنم و صحنه را خالي نگذارم تلاش و اراده اي در خور مقام اشرف مخلوقات به من ببخش تا به ارزوهايم
جامه ي عمل بپوشانم و دركي چنان والا كه هرگز از ياد نبرم تو شاهد اعمالم هستي . اي ماواي تمام دلتنگي هايم .

گویند علی را که خدا بود.نبود
گویند که از خدا جدا بود. نبود
من در عجبم میان این بود و نبود
این بود چه بودیست .که هم بودو نبود
مظلوم تنها
گشته دنیا تیره ازیاد علی آسمان نالد ز هجران علی
یاعلی جان من فدای قربتت مرگ بر آنکه شکسته حرمتت
یا علی جان قصه ها دارم بسی یک جهان درد است وما و بی کسی
یا علی ای آشنای چاه تو آنکه پنهان کرده در دل آه تو
ای غلام گریه شبگا ه تو خانه دل مخزن هر آه تو
یار پیمان وفاداری شکست زیر چتر شوم نا محرم نشست
لعنت و نفرین بر آن پیمانشان وا ی وصد فریاد از این ایما نشان
یا علی با این همه رنگ وفریب با دغل بازان از دل بی نصیب
این همه رحم ومدارا بهر چیست؟ وین سکوت وفضل یارا بهر چیست؟
سینه ات نازم علی جان سینه ات بس صبور است آن دل آینه ات
سیل روباهان حریمت را گرفت خیل نا مردان حقوقت را گرفت
یا علی تسکین درد ما تویی چاره رخسار زرد ما تویی
کن مدد برما در این ماه خدا (خادم ) از غیر علی باشد جدا

هر چه مرا از دنیا نصیب است
به کافران ده .
و آنچه مرا از عقبی نصیب است
به مومنان ده !
مرا در این جهان یاد و نام تو بس .
و در آنجهان دیدار و سلام تو بس .
به نام او که يادش آرامش بخش قلبهاست
سلام دوستان
درسته اين شعر يه کم طولانيه ولی واقعا دلنشينه ، سعی کنيد تا آخرش رو بخونيد پشیمون نمی شید ...
پيش از اين ها فکر می کردم خدا
خانه اي دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه، برق کوچکي از تاج او
هرستاره، پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، کهکشان
رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سيل و طوفان، نعره ي توفنده اش
دکمه ی پيراهن او، آفتاب
برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست
پيش از اين ها خاطرم دلگير بود
ازخدا، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند اين کار خداست
پرس و جو از کار او کاري خطاست
هرچه مي پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، کورت ميکند
تا شدي نزديک دورت مي کند
کج گشودی دست، سنگت مي کند
کج نهادي پاي، لنگت مي کند
تا خطا کردي، عذابت مي کند
در ميان آتش آبت مي کند...
با همين قصه، دلم مشغول بود
خواب هايم، خواب ديو وغول بود
خواب مي ديدم که غرق آتشم
در دهان شعله هاي سر کشم
در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو ميشد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده ي خشم خدا...
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه ميکردم، همه از ترس بود
مثل بر کردن يک درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده ايي بي حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يک سفر
در ميان راه، در يک روستا
خانه اي ديديم، خوب آشنا
زود پرسيدم: پدر اين جا کجاست؟
گفت: اين جا خانه ي خوب خداست!
گفت: اين جا مي شود يک لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نماز ساده خواند
با وضويي، دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفت و گويي تازه کرد
گفتمش: پس آن خدای خشمگين
خانه اش اين جاست؟ اين جا، در زمين؟
گفت: آري خانه ي او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي کينه است
مثل نوری در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر ما با دوست، معنی مي دهد
هيچ کس با دشمن خود قهر نيست
قهری او هم نشان دوستي است...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشنا است
دوستي، از من به من نزديک تر
از رگ گردن به من نزديک تر
آن خدا را پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال وخواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز کرد
سفره ي دل را برايش باز کرد
ميتوان دربارهي گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
مي توان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
مي توان درباره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا
(( پيش از اين ها فکر مي کردم خدا... ))
قيصر امين پور

روزي سوراخي کوچک در يک پيله ظاهر شد .
شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله را تماشا کرد.
آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده ، و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با قيچی سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد، اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروکيده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند. اما چنين نشد!
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز کند.
آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله براي خارج شدن از سوراخ ريز، آن را خدا براي پروانه قرار داده بود، تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد.
گاهي اوقات در زندگی فقط به تقلا نياز داريم .
اگر خداوند مقرر مي کرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم، فلج مي شديم، به اندازه ي کافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز کنيم.
من نيرو خواستم و خداوند مشکلاتي سر راهم قرار داد تا قوي شوم. من دانش خواستم و خداوند مسائلي براي حل کردن به من داد.
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت و زور بازو داد تا کار کنم. من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد تا آن ها را از ميان بردارم.
من انگيزه خواستم و خداوند کساني را به من نشان داد که نياز مند کمک بودند . من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت کنم .
(( من به آن چه خواستم نرسيدم ...
اما آن چه نياز داشتم، به من داده شد )).
نترس. با مشکلات مبارزه کن و بدان که مي تواني بر آن ها غلبه کني.
منبع متن : کتاب پروانه و پيله / ترجمه : پرستو ابراهيمی
می خواهم امروز دوباره متولد شوم ...
رودها از ابتدا تا انتها افتادگی و فروتنی را تجربه می کنند و همين است که در نهايت به ميهمانی آسمان دعوت می شوند .
رودها در مواجهه با موانع به آرامی آن را دور می زنند و به راه خود ادامه می دهند .
پويايی رود ، از جريان داشتن آن است .
رودها هم وقتی به مانعی می رسند ، فرياد می کشند ولی خيلی زود خود را پيدا می کنند .
هيچ جويی حقير نيست ، زيرا مادری چون باران دارد .
رودها در مسير خويش با همه چيز پيوند می خورند ولی ، در نهايت روشن و شفاف به آسمان می پيوندند .
رودها ، برای آن که زلال شوند ، گاهی در سخت ترين لايه های زمين رياضت می کشند .
رودها ، با آرامش خويش حتی سنگ ها را صيقل می دهند .
***
درس هايی که بايد از کوير بياموزيم
به کوير بايد احترام گذاشت زيرا گهواره عشق است و پيامبران از آن برخاسته اند .
کوير ، با همه نداری هايش ميزبان سادگی و يکرنگی است .
عشق ورزيدن را از کوير بياموزيم که ، دريا بودنش را به گرمای آفتاب بخشيد .
گذشت و فداکاری کوير را ببين ، که با تمام وجود هر روز صبح منتظر سلام خورشيد می نشيند .
کوير درد از بالا به پايين افتادن را خوب می داند زيرا ، زمانی اقيانوس ثروتمندی بوده است .
بايد کوير شد تا ، خورشيد را آن گونه که هست ، ديد .
سراب در کوير ، نشانه ای از طينت اوست که هميشه با آن همراه است .
کوير ، خوب آموخته است که بايد چشم به آسمان داشته باشد .
گزيده سخنان گهربار امام حسن عليه السلام
1ـ نصيحت از سر اخلاص
ايها الناس انه مـن نصح لله و اخذ قوله دليلا هدى للتى هى اقوم و وفقه الله للرشاد و سدده للحسنـى فان جار الله آمـن محفـوظ و عدوه خائف مخذول فاحترسـوا من الله بكثره الذكر.(1)
هان اى مردم كسى كه براى خدا نصيحت كند و كلام خدا را راهنماى خود گيرد, به راهـى پايدار رهنمون شـود و خـداونـد او را به رشـد و هـدايت مـوفق سازد و به نيكـويى استـوار گرداند, زيرا پناهنده به خدا در امان ومحفـوظ است ودشمـن خدا تـرسـان و بـى ياور است و بـا ذكـر بسيار, خـود را از (معصيت خـداى) بپـاييـد.
2ـ شناخت هدايت
و اعلمـوا علمـا يقينـا انكـم لـن تعرفـوا التقـى حتـى تعرفــوا صفه الهدى, و لن تمسكوا بميثاق الكتاب حتى تعرفوا الذى نبذه و لـن تتلوا الكتاب حق تلاوته حتـى تعرفـوا الذى حـرفه, فـاذا عرفتـم ذلك عرفتم البدع و التكلف و رايتــم الفـريه علـى الله و التحـريف و رايتـم كيف يهوى مـن يهوى.
به يقين بدانيد كه شما هرگز تقوا را نشناسيد تا آن كه صفت هدايت را بشناسيد, و هـرگز به پيمان قـرآن تمسك پيدا نمـى كنيـد تا كسانـى را كه دورش انـداختنـد بشناسيد, و هرگز قـرآن را چنان كه شايسته تلاوت است تلاوت نمـى كنيـد تا آنها را كه تحريفـش كردند بشناسيد, هرگاه ايـن را شناختيد بدعتها و برخـود بستـن ها را خواهيد شناخت و دروغ بر خـدا و تحريف را خواهيد دانست و خـواهيد ديد كه آن كه اهل هوى است چگونه سقوط خواهد كرد.
3ـ فاصله ميان حق و باطل
بيـن الحق و البـاطل اربع اصـابع, مـا رايت بعينيك فهو الحق و قــد تسمع باذنيك باطلا كثيرا,
بين حق و باطل به اندازه چهار انگشت فاصله است,آنچه با چشمت بينى حق است و چه بسـا بـا گـوش خـود سخـن بـاطل بسيـارى را بشنوى .
4ـ آزادى و اختيار انسان
مـن احال المعاصى على الله فقد فجر, ان الله لم يطع مكروها و لم يعص مغلوبا و لـم يعمل العبـاد سـدى مـن المملكه, بل هـو المـالك لمـا ملكهم و القـادر علـى ما عليه اقـدرهـم, بل امـرهـم تخييـرا و نهاهـم تحذيــرا.
هركه گناهان را به خداوند نسبت دهد, به تحقيق فاجر و نابكار است, خـداونـد به زور اطاعت نشـود, و در نافرمانى مغلـوب نگردد, او بندگان رامهمل و سر خـود در ممكلت وجـود رها نكـرده, بلكه او مالك هـر آنچه آنها را داده و قادر بـر آنچه آنان راتـوانا كرده است مى باشد, آنان را فرمان داده تا به اختيار خودشان آن را بپذيـرنـد و نهيشـان نمـوده تـا به اختيـار خـود بـر حذر بـاشند.
5 ـ زهد وحلم و دوستى
قيل له (ع) ما الزهد؟
قال : الـرغبه فى التقـوى و الزهاده فى الدينا. قيل : فما الحلم ؟ قال كظم الغيظ و ملك النفـس قيل ما السـداد؟ قال: دفع المنكـر بـالمعروف.
از حضـرت امـام حسـن مجتبـى(ع) پـرسيده شـد كه زهـد چيست؟
فـرمـود: رغبت به تقـوا و بـى رغبتـى در دنيـا.
سوال شد حلم چيست فرمود: فرو بردن خشـم و تسلط بر نفس.
سوال شد سداد و درستى چيست؟ فرمود: بر طرف نمودن زشتى به وسيله خوبى.
6ـ تقوا
التقـوى بـاب كل تـوبه و راس كـل حكمه وشـرف كل عمل. بـالتقـوى فاز من فاز من المتقين .
تقـوا و پرهيزكارى سرآغاز هر توبه اى و سر هر حكمتى, و شرف و بزرگى هر عملى است و هـر كه از بـا تقـوايان كامياب گشته به وسيله تقـوا كـاميـاب شـده است.
۰
کسی نامم را می خواند! صاحب صدا کیست؟
نمی دانم…!
باید بروم…به کجااااااا؟! نمی دانم!
در اوج حیرانی،اولین گام را بر می دارم تا
صاحب صدا را بیابم…! می روم…وباز هم
میروم…! ناگهان خود را در جاده ای می یابم.
مسافری را می بینم…کوله بار به دوش در
حرکت است.میگویم:ای رفیق! من کجا هستم؟!
این جاده دیگر کجاست؟جواب میدهد:جاده،جاده
زندگی است!! تابلو را ببین!! توقف،ممنوع….!
و این چنین،در چشم بر هم زدنی،محو یک صدا
مسافر راه زندگی می شوم! هرچه بیشتر می روم،
چشم اندازهای جاده،مرا متوقف می کند اما آن صدا،و
حرف آن مرد که گفت،توقف ممنوع…مرا وادار به
حرکت می کند! همان صدا که نامم را خوانده بود
می گوید:مسافر راه زندگی…! می خواهی بدانی من
کیستم؟! پس،عاشق شو ! و این گونه است که مسافر
راه عشق می شوم…!عاشق آن صدایی که مرا
خوانده بود! پس می روم و می روم و می روم.
هر چه بیشتر پیش میروم،با صدا یکی میشوم!
این بار صدا در خودم است که فریاد میزند:
ادعونی،استجب لکم…!
بخوانید مرا،تا اجابت کنم شما را!!!
مسافر راه زندگی شدم…عاشق شدم…
معشوقم را خواندم…در خود یافتمش…
پس،اجابتم کرد…!

اَللهُم اَنتَ وَلیُ نعمَتی وَالقادِرُ عَلی طَلِبَتی ، تَعلَمُ الحاجَتی فَاسئَلُک بحَق مُحَمد وآل مُحمَد لَما قَضَیتَها لی
سر از سجده که برداشتم هلال ماهی که کم کم پشت ابرها چهره اش را مخفی میکرد توجهم را جلب نمود . همانجا کنار سجاده نشستم ، خنکای بادی که از شرق میوزید جسم و روحم را جلا میبخشید . تسبیحی را که یادگار بهترین خاطراتم بود در دست گرفتم و شروع کردم به زمزمه سبحان الله ، سبحان الله ، سبحان الله
منزه است او که چهره ماه را در پس ها ابرها نهان میکند ... به خود لرزیدم هر روز آثار حضورش را میبینم ولی دریغ از توجه . دست به دامن بنده اش میشوم غافل از اینکه اوست که اسباب و زمینه هر حادثه ایی را مهیا میکند ... شوری اشکم را مزه میکنم ... وای بر من

مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.
مرد از فرشتهای پرسید : شما دارید چکار می کنید ؟
فرشته در حالیکه داشت نامه ی را باز می کرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم
مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید : شماها چکار می کنید ؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته!!
مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چکار می کنی و چرا بیکاری ؟
فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده
، باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار کمی جواب می دهند .
مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط کافیست بگویند :
خدایا متشکریم

بخوان و فکر کن ، اين نوشته براي توست ، سخني از طبيب دردها :
عيبهاى نفس و مجاهده با خواهشهاى نفسانى
امام صادق عليه السّلام به مردى فرمود: تو را طبيب خودت گرداندهاند، و درد را هم برايت گفتهاند، و نشانه سلامتى را نيز به تو آموختهاند، و به دارو هم راهنمايى راهنمايىشدهاى، اينك بنگر كه چگونه خودت را حفظ مىكنى.
خودت در فكر خود باش، و گر نه ديگرى به فكر تو نخواهد بود.
دلت را براى گفتگو به خودت نزديك كن، و كارت را همچون پدرى فرض كن كه از او پيروى مىكنى، و نفست را همچون دشمنى بدان كه با آن مبارزه مىنمايى، و مالت را چون عاريهاى بدان كه بايد آن را برگردانى.
نفست را از آنچه زيان مىبيند قبل از اينكه تو را ترك گويد نگه دار، و در رهايى از آن بكوش همچنانچه در طلب روزى مىكوشى، زيرا نفس تو در گرو كردار توست.
عيب خود را قبل از عيب ديگران ببين.
امام صادق عليه السّلام فرمود: سزاوار نيست كه مؤمن خودش را خوار كند، راوى پرسيد: چگونه خودش را خوار مىكند؟ فرمود: كارى را انجام ندهد كه بعد مجبور به عذر خواهى شود.
مشكاة الانوار-ترجمه هوشمند و محمدى متن 517
فصل اول: در عيبهاى نفس و مجاهده با خواهشهاى نفسانى ..... ص : 517
دوباره دلم خبر میدهد ظهور تورا
بدون فاصله حس میکنم حضور تو را
به امید اینکه امروز آخرین روز جمعه انتظار باشد

جسارت
این جشن ها برای من آقا نمی شود
شب با چراغ عاریه فردا نمی شود
خورشیدی و نگاه مرا می کنی سفید
می خواستم ببینمت اما نمی شود
شمشیرتان کجاست؟ بزن گردن مرا
وقتی که کور شد گرهی، وانمی شود
یوسف! به شهر بی هنران وجه خویش را
عرضه مکن، که هیچ تقاضا نمی شود
اینجا، همه من اند، منِِ بی خیال تو
اینجا کسی برای شما، ما نمی شود
آقا! جسارت است ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی شود
تا چند فرسخی خودم، ایستاده ام
تا مرز یأس، تا به عدم، تا«نمی شود»
می پرسم از خودم: غزلی گفته ای، ولی
با این همه ردیف، چرا با«نمی شود»؟
گاهی تمام سعی خودت رو می کنی و برنامه می ریزی. باذوق و شوق خودت رو کنار اونایی قرارا میدی که فکر میکنی دوست دارن باهاشون یه رنگ میشی. اما دریغ از اینکه اونا دارن با مداد مشکی توروسیاه می کنن.بعد میبرند تو دادگاهی که قاضی بی انصافی داره و بدون اینکه کلامی گفته باشی محکومت میکنن و چون دیگه لکه سیاه هستی (البته از دید اونها ) با پاک کن نفرت و دورویی تو رو از صحنه روزگار پاک میکنن. چقدر دلت می گیره .آخه کلی برنامه و آرزو داشتی که مدتها فکرت رو مشغول کرده بود آرزوت بوده به سرانجام برسونی تمام آرزوهات رو ژ. اما افسوس نمیگذارن و بدتر از همه که حتی نزدیکترین کسی که تو داری هم حمایتت نکنه و حرفت رو باور نکنه . اون وقت که قید همه چی رو میزنی و آرزوهات رو دفن می کنی و بار سفر می بندی ولی هرچی انتظار می کشی حتی یه نفر نیست که پشتت آب بریزه و بگه منتظرت میمونه و یا دستت رو بگیره و بگه بمون .
آره آدمهای قرن ماشینی دلشون هم ماشینی شده .اینها رو گفتم تا بهت بگم این روزا تو دنیا بجز خدا به هیچ کس اعتماد نکن حتی چشمها هم دروغگو شدن اما بدون خدا تنهات نمیزاره و هرگز فراموش نکن
تاوان دلشکوندن سخته همه کسایی که تهمت میزنن و دلت رو می شکنن تقاص پس میدن ... خدایا
در این راه امید پچ در پیچ مرا لطف تو می باید دگر هیچ
گروهي از فارغ التحصيلان قديمي يک دانشگاه که همگي در حرفه خود آدم هاي موفقي شده بودند، با همديگر به ملاقات يکي از استادان قديمي خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگي از استرس زياد در کار و زندگي شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کتري بزرگ چاي و انواع و اقسام فنجان هاي جوراجور، از پلاستيکي و بلور و کريستال گرفته تا سفالي و چيني و کاغذي (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاي دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاي ريختن براي خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجويان قديمي استاد براي خودشان چاي ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاي قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاي دم دستي و ارزان قيمت، داخل سيني برجاي مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براي خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امري کاملاً طبيعي است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاي شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودي خود تاثيري بر کيفيت چاي ندارد. بلکه برعکس، در بعضي موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايي که در آن است را از ديد ما پنهان کند.
چيزي که همه شما واقعاً مي خواستيد يک چاي خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاي يکديگر نگاه مي کرديد. زندگي هم مثل همين چاي است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعي و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهداري و دربرگرفتن زندگي است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاي را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهي با صرفاً تمرکز بر روي فنجان، از چايي که خداوند براي ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم.
خداوند چاي را به ما ارزاني داشته ولي ما عموما فقط به فنجان توجه ميكنيم. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معني اين که همه چيز عالي و کامل است نيست. بلکه بدين معني است که شما تصميم گرفته ايد آن سوي عيب و نقص ها را هم ببينيد. در آرامش زندگي کنيد، آرامش هم درون شما زندگي خواهد کرد.


خداوند ميفرمايد هرآن چه در زمين و آسمان است مرا تسبيح ميكند. تا به حال از خود پرسيدهايد اين جمله چه معنايي دارد؟
هر ذرهاي در عالم هستي داراي ادراك و درك و فهم و شعور است. همه ذرات عالم هوشمندانه در مقابل خداي خودشان تعظيم و تسبيح ميكنند. همه ذرات هستي در محضر خدا هستند و تعبد در مقابل خدا دارند. همه ذرات هستي در ازاي تك تك اتفاقاتي كه در عالم اتفاق ميافتد از خودشان واكنش نشان ميدهند. و اين فقط من و شما نيستم كه هوشمندانه رفتار ميكنيم.
آب يكي از اينهاست. آب خوب و بد را ميفهمد. آب زشت و زيبا را ميفهمد. آب دعا را ميفهمد. آب اهانت و فحش را ميفهمد. آب تفاوت قائل است بين فكر مثبت و فكر منفي. آب تفاوت قائل است بين نوشته مثبت و نوشته منفي. آب تفاوت قائل است بين رفتار خوب و رفتار بد. و براي همه اين به صورت هوشمندانه واكنش نشان ميدهد.
آب پيام بسيار مهمي براي ما دارد. آب به ما ميگويد كه نگاهي عميقتر به خود بيندازيم. وقتي از نگاه آب به خود مينگريم، اين پيام به نحوي شگفتآور شفاف و واضح ميشود. ما ميدانيم كه زندگي انسان به طور مستقيم با كيفيت آب هم در درون و هم در اطراف ما ارتباط دارد.
يك محقق ژاپني با انتشار يافتههاي تحقيقات خود مدعي شد كه مولكولهاي آب نسبت به مفاهيم انساني تأثيرپذيرند.
نظريه اين محقق ژاپني كه تاكنون از سوي مؤسسات علمي فيزيكي و زيستشناسي مورد تأييد قرار گرفته است، مبتني بر بررسي نمونههاي فراواني از كريستالهاي منجمدشده آب و مقايسه آن با يكديگر است.
پروفسور «ماسارو ايموتو» (Masaru Emoto) كه يافتههاي خود را با استفاده از حدود 10 هزار آزمايش جمعآوري نموده، در سه جلد كتاب ارائه كرده است و معتقد است كه ........
![]()
ادامه مطلب
چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهی دير و طاقت فرسا می گذره ولی ۹۰دقيقه بازی يک تيم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتی که با همون مقدار پول به خريد می ريم کم به چشم مياد!
چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوايم عبادت و دعا کنيم هر چی فکر می کنيم چيزی به فکرمون نمی ياد تا بگيم اما وقتی که می خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلی نداريم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تيم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می يم و از هيجان تو پوست خودمون نمی گنجيم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نيايش طولانی از حدش می شه شکايت می کنيم و آزرده خاطر می شيم!
چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخشي از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی می کنيم رديف جلو صندلی های يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين رديف يک مکان مذهبی مثل مسجد تمايل داريم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هيچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پيدا نمی کنيم اما برای بقيه برنامه ها رو سعی می کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!
چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنيم اما سخنان قرآن رو به سختی باور می کنيم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اينکه به چيزی اعتقاد پيدا کنند و يا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال می کنيد به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گيرد اما وقتی که سخن و پيام الهی رو می شنويد دو برابر در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر می کنيد!
خنده داره . اينطور نيست؟!
الهي كار آن دارد كه با تو كاري دارد . يار آن دارد كه چون تو ياري دارد . او كه در دو جهان ترا دارد هرگز كي تو را گذارد . عجب آنست كه او كه ترا دارد از همه زارتر ميگذارد . او كه نيافت به سبب نايافت ميزارد او كه يافت باري چرا ميزارد . در بر آنرا كه چون تو ياري باشد گر ناله كند سياهكاري باشد .
الهي هر شادي كه بي توست اندوه است و هر منزل كه نه در راه توست زندانست . هر دل كه نه در طلب توست ويران است . يك نفس با تو به دو گيتي ارزان است . يك ديدار از آن تو به صد هزاران جان رايگان است .
الهي چون به بنگريم شاهيم و تاج بر سر و چون به خود بنگريم خاكيم و از خاك كمتر .
الهي باك نداريم به هر صفت كه ما را بداري اما ما به آوردن طاعت خود توفيق ده و هر گونه خواهي دار و روزي من از راه حلال بده و هر چه خواهي ده و مرا به هر صفتي كه خواهي بميران وليكن مسلمان بميران.
الهي بر دار كني رواست مهجور مكن واگر به دوزخ فرستي از خود دور مكن.
الهي گفتي كريمم اميد بدان تمام است تا كرم تو در ميان است نا اميدي حرام است .
الهي اگر يكبار گويي بنده من از عرش بگذرد خنده من.
الهي همه شادي ها بي ياد تو غرور است و همه غم ها با ياد سرور است .
الهي يافت تو آرزوي ماست دريافت تو نه به بازوي ماست .
الهي اين چيست كه دوستان خود را كردي كه هر كه ايشان را جست ترا يافت و تا تر نديد ايشان را نشناخت .






